#بازی‌وبلاگی: شاد باشیم

happyامروزعلیرضا حیاتیعزیز از من برای شرکت در بازی وبلاگیش با موضوع ” شاد باشیم ” دعوت کرد و منم تجربه خودم از این موضوع و یا شاید بهتر بگم از این پرسش رو سعی کردم تو یک پست بنویسم .

“چقدر باعث خوشحالی افرادی هستیم که اطرافمون هستن ؟”

خارج از اینکه شاید از دور آدم مغرور، محافطه کار و منطقی به نظر بیام اما کسایی که از نزدیک با من در ارتباط هستن میدونند که بیش از حد آدم شوخ طبع و مثبتی ام چرا که همیشه سعی میکنم وقتی با آدمای اطرافم هستم مفید باشم و انرژی مثبت بدم بهشون، چون خودم دیدم و میبینم کسایی رو که پر از انرژی منفی هستن و با حضورشون تو یک جمع یا حتی کنار کسی این انرژی رو منتقل میکنن که باعث سخت گذشتن به جای لذت بردن میشه . شاید سهم من از خوشحال کردن اطرافیانم این باشه که سعی میکنم تا اونجایی که بشه بهشون کمک کنم تا مسائلی رو که دارن راحت تر ببینن که این راحتی میتونه نتیجه ای مثل یک لبخند برای اونها داشته باشه. این که همیشه سعی میکنم مشکلات رو ساده ببینم باعث میشه راه حل های بهتر و ساده تری هم برای هر چیز پیدا کنم دلیل این خصوصیتم اعتقاد زیادی که به خدا دارم و معتقدم که هرچه پیش آید خوش آید.

اما من از یک لحظه به بعد تو زندگیم تصمیم گرفتم اینجور باشم و قدر زندگی رو بدونم. چند سال پیش تو جاده دانشگاهم به خاطر یک کار بچه گانه نزدیک بود خودم و دوتا از دوستام از بین بریم ، توی اون حادثه، ماشین من تو اتوبان شروع به چرخیدن دور خودش کرد، جاده ای که هر روز شاید میلیون ها ماشین سنگین در اون تردد دارن، دقیقا تو اون لحظه از روز خالی از هر ماشینی شد و من با هر چرخش منتظر چپ شدن ماشینم یا خوردن یک ماشین از عقب بودم . بهتر بگم با هر چرخش مرگ رو میدیم و لحظه ها برام خیلی خیلی دیر و سنگین رد میشد، چون منتظر احساسی بودم که قبل از اون فقط تعریفش رو میدونستم ” مرگ ” ! حتی مرد پیری رو میدیدم که با صورتی معصوم و ناراحت به ما نگاه میکرد ، توی اون لحظه هیچ چیزی جز جون دوستام که تو ماشین بودن برام اهمینی نداشت و هر ثانیه که می گذشت برام معنی یک ثانیه زندگی داشت، هر ثانیه سنگین بود و می تونست ثانیه آخرمون باشه اما بعد از چند لحظه در عین نا باوری ماشینم بدون کوچیکترین صدمه ای کنار جاده واستاد . حادثه ای خیلی خطرناک که خیلی آسون تموم شد. از اون لحظه به بعد من قدر تک تک ثانیه های زندگیم رو میدونم قدر همه چیزهایی که الآن هست و میتونه چند ثانیه دیگه به راحتی نباشه، قدر دوستایی که الآن خیلی وقتِ ازشون خبری ندارم، قدر همه چی، حتی شاید قدر دیدن صورت یک مرد پیر. از اون روز به بعد همیشه خوشحالم و سعی می کنم از داشته هام و زمانی که توش هستم نهایت لذت رو ببرم . شاید اینکه اینجور فکر کنیم که هرکاری که میخوایم بکنیم و به طور کل هر لحظه و هر اتفاقی که تو زندگیمون میفته میتونه آخرین لحظه عمرمون باشه باعث میشه حتی تلخ ترین اتفاق ها هم برامون شیرین بشه، باعث میشه به مشکلات خیلی ساده نگاه کنیم، باعث میشه همیشه خوشحال و راضی باشیم و باعث میشه همیشه دلیل خوشحالی باشیم.

تقریبا این داستان رو برای همه ی اطرفیانم تعریف کردم که باعث شکل گرفتن یک لبخند کوچیک روی  لباشون شد که شاید اون لبخند ناشی از متفاوت نگاه کردن باشه. من سعی میکنم همیشه انرژی مثبت رو از طریق شوخ طبعی و یا راهنمایی منتقل کنم. آدم هایی که منفی هستند رو تا جایی که بشه سعی میکنم تغییرشون بدم ولی اگر نشد ترجیح میدم کنارشون نباشم .فکر میکنم اگر اینجور نگاه کنیم، اگر به خدا اعتقاد داشته باشیم و اگر به این جمله برسیم که هر چه پیش آید خوش آید، می تونیم نه تنها خودمون خوشحال باشیم بلکه باعث خوشحالی بقیه هم بشیم.

 

همیشه خوشحال باشید.